کی بفریبد شها دولت فانی مرا
خوش به حال شماها که با پول حالتون خوب میشه
همه ادما یه زندگی لاکچری و خاص میخوان با کلی بریز و بپاش و تفریح
من دلم یه کلبه تو یه طبیعت بکر میخواد دور از همه اون آدما
😇❣
خوش به حال شماها که با پول حالتون خوب میشه
همه ادما یه زندگی لاکچری و خاص میخوان با کلی بریز و بپاش و تفریح
من دلم یه کلبه تو یه طبیعت بکر میخواد دور از همه اون آدما
😇❣
مشکلاتی که واسه ازدواج می بینی مثل حقوق کم، بیماری، شرایط خانواده، محل زندگی یا هرچیز دیگه ای فقط و فقط یه لطف از طرف خداست. خدا منت سرت گذاشته این مشکلات رو بهت داده تا بتونی طرفت رو بسنجی.
خوشت اومد؟
عاشق شدی؟
دل بستی؟
اون نخواست؟
خوش به حالت، خیلی خوش به حالت
جا واسه یه عاشق کاربلد باز شد.
خداروشکررررر که نشد.
اگه می شد تا ابد به یه زندگی معمولی محکوم بودی.
دنبال بهترینت باش. همون که اگه هرچیزی هم کم شه ازت باز میخوادت❣
پ.ن: این مطلب رو الان نوشتم. الان که سالگرد ازدواج ساراوایمان. خواستگاری از خاتون و ازدواج هانیه یکی شده. الان که ذهنم پره از مقایسه این سه تا داستان و داستان های دیگه ی اطرافیانم. الان که میخوام یاد بگیرم کسی رو انتخاب کنم که اگه بدترین بلا سرش اومد، سرمو بگیرم بالا بگم این عشق منه، انتخابمه و پای همه سختیاش واستم. باید درست #انتخاب کنم.
آقای شاعر توگروه ک نمیان ولی حضوری افتخار دادند خب
آقای شمشادی هم که میان ( اصن ادم به بضیا تلفن میزنه انقد جذبه هست اونور خط تمام قد میخوای واستی :| یکم صداشو به ما غرض بده خوبه والا :/ )
دوست دارم از عموپورنگ دعوت کنم... بچه ها دوسش دارن خب ، همه که نمی تونن برن تهران
یکم ادم بزرگا رو بذاربم کنار دنیا رو با 6ساله ها ببینیم
+ این روزا پر اتفاقه ..دیگه اصن نمیدونم خاطره کدومشو بنویسم معمولا هم خوابم میاد :)) نه که ایام امتحانه :p
مشروح خاطرات :
+از سازمان اومدم بیرون
نام مبارک حضرت علی (ع) رو بردیم ک کار برکت بگیره ... تماس الکی ، نقش بازی کردن و... زشته بخدا واسه شما زشته ... باید حرمت نگه دارم و نمیشه بهتون بگم ک فهمیدم این کارناشایست رو ، ولی خب تحملش هم سخته ... دور از شما دوست ترم با شما.
+ یه ده روزی هم آقای پ کربلا بودن و همه ی امور رو دوش ما. مسئولیتی بس بزرگ که خداروشکر انجام شد و رضایت بخش بود. خلق خدا راضی بودن خدا رو از کوجا بدونم ؟ هوم ؟ راضی باش لدفن خداجان .
+اصن بخشنامه از تهران اومده یه مورد هم نمیشه ... تو بگو یه مداد. تو جذب هم که دیگه بلاکیم ... نیروی خوبی از کفتون رفت من اگه مسئول بودم حتما این آقا رو جذب میکردم حتما.
+انتخابات و پرسشنامه ها
+سایت mohtashaam.ir هم تحویل داده شد .
+ مهمترین خاطره هم به دنیا اومدن نرگسی جانِ منه که اولین دخترخالم هست
وتو بهترین مراجعه کننده دنیایی
حتی اگر به من مراجعه نکنی
و تو بهترین ناگهانی دنیایی
حتی اگر کوتاه مدت باشی
و تو
و خوبی های تو
امروز میرفتم موسسه که درس بدم تو راه دیدم عه میم . میم
سلام کردم از مادرش پدرش و برادرش ک الان دیگه باید یا اواخرابتدائی یا شایدم راهنمایی باشه پرسیدم
می گفت : محدثه مامانم خیلی از تو میپرسه و جویای احوالته (مثه مادرای همه دوستام :)) )
گفت : ازدواج کردی ؟
گفتم : نه ، تو چی ؟
گفت : نه ، این آقا همکارمه
خب تو یه رستوران یا کافه ، درست متوجه نشدم ، کارپیدا کرده تو گلسار +مثلا بالاشهر رشت+
میمِ چادری که از شهدا می گفت ، درد دین داشت
میمی که وقتی می گفت محدثه دنبال کارم من به دور از شانش میدیدم که هرجایی بره و سعی میکردم به ادم های فرهیخته و خوب معرفیش کنم حالا مانتوئی شده و تو یه رستوران ، کافه یا هرجای مشابهی کار میکنه .
گفتم خب دیگه از فلان جا و فلان آدما فاصله گرفتی؟
گفت: از همه چی دور شدم محدثه . از همه چی .
فکرکردم این همه چی یعنی همه عقایدش همه افکارش یا فقط ادم ها و اون جاها .
++حرف پشت بچه ی مردم درنیارید از حسادت
++دیدن زرنگه ، کاریه ، بلده ، اره کردنش ، اَرِه /// چاه مکن بهر کسی ، اول خودت دوم کسی
++این آدمی که جلو شما ها همه چیش اوکی به نظر میرسید ، کوه درد بود جماعت ، باسیلی صورت سرخ میکرد.
و تو میم عزیز من
وقتی پرسیدی آقای فلانی چ خبر
فکر میکنم کاش همون موقع ، تو و اون ازدواح میکردین ... میدونی اون دوستاش فکر کردن تو درشان اون نیستی مواردی رو بهم گفتن درباره اون فرد، که من پشیمونت کنم ...من سکوت کردم که خودت بشناسی و تصمیم بگیری اما اون دو نفر نذاشتن وبعد دیدم چ ها شد و چطور نذاشتن این اتفاق بیفته ، الان می بینم تو باکسانی شاید هم صحبت بشی و شاید کسی رو برای زندگی مشترک انتخاب کنی که هزاران بار بدتر از اون فرد باشه . و حداقل امیدوارم دینت برات بمونه .
* یا الله
یا رحمن
یا رحیم
یا مقلب القلوب
ثبت قلوبنا علی دینک
با دلبر دیوانه بگویید بیاید!
دیوانه چو دیوانه ببیند
خوشش آید
:: خیام
کی فکرشو میکرد یه روزی ازم دعوت بشه به مهمانی کسی ک باعث شد سالها زندگی من طور دیکه بگذره و من برم و تو یه جلسه ای پیشنهاد این کار بشه ... هوم؟ 17 ساله قربان ...17سال از عمر 20ساله ی من ... 17سال ک من رو اندازه یک نسل عقب کشید ... بااین همه انرژی الان میدونی باید چ میکردم قربان؟ میدونی باید چه می شد؟ وقتی می شینی و از درد میگی فقط یک بیت دارم :
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردیست
بگذریم از همه این ها
امروز تو جلسه شما جنابِ مسئول خانِ گرامی ، این دوست بهترین اتفاق ممکن بود
یک دوست دوست داشتنی
و یه دنیا حس مشترک
+دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
* راستی شمائی که اسم کوچیکت رو نرو (انگلیسی اعصاب) این جانب هست و هنوز تلاشی برای کشف فامیلیت ندارم ، می ارزه کاری که میکنی؟ هوم؟ مثلا اگر هم نتیجه داد بعد من باید برای جبران چکار کنم آیا ؟
+پاشو برو مشقاتو بنویس خب ... عه
شهید اسماعیل سیرت نیا که ازدانشجوهای دانشگاه گیلان و متاهل بود اما فرزندی نداشت در دفاع از حرم مطهر حضر ت زینب (س) به شهادت رسید. پهلوی شهید آسیب دیده بود ، انقدر شدتش زیاد بود که همش سفارش میکردن روز تشییع همه راس ساعت حاضر بشن . تومراسم وداع زیارت حضرت زهرا رو که خودش میخوند پخش کردن :( شب قبل تشییع بود ، مزار شهدای رشت .
ازاداره که اومدم خیلی خسته بودم به همه دبیرستان های دخترانه زنگ زدم و با مدیراشون واسه همایش توجیهی حرف زدم ...کلافه و خسته ...بعدازظهری رفتم یاران ، کلاسم تموم شد بامامان هماهنگ کردم و قرار شدبریم مزارشهدا مراسم تشییع . فاطمه کاغذ خواست و خودکار ...نشسته بودیم روموکتی که بین قبور شهدا پهن کردن واسه مراسم ، یهو دیدم باذوق میگه نقاشیمو ببین ، عکس شهید رو از روی ویدئوپروژکشن بود . خیلی هم لذت برده بود از برنامه .
مامان هم گفت که عکس رو ایمیل کنم برای سایت و منم به دوتاشون فرستادم اونام دمشون گرم گذاشتن .
+خوشحالم تصورش از شهادت خوبه
سایت دیار میرزا:
http://diyarmirza.ir/1394/08/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DB%B6-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9-%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D9%85/
یه روزی ک از ili شعبه فرهنگ تعطیل شدم زنگ زدم دیدم زینب تازه از شعبه گاز اومده بیرون
گفت میمونه تا برسم بهش ، تا گاز رفته بود ، اومدم برم اونور خیابون زیر پل گاز هنگام اومد سلام علیک
حواس منم که زیر درخت آلبالو گم شده :)) اول گرم گرفتم گفتم خو یه سلامی میگم و میرم و دیگه حاجی حاجی مکه ، بعد دیدم میگه از بچه ها چ خبر :| هیچی دیگه مجبور شدم بگم که نشناختمش بعد دیدم به به (بخونید بح بح ) ما تو آذربانی باهم بودیم ، اتفاقا با یه سرویس میومدیم تا خونه و چقدم اونجا با هم خاطره داریم :)) تو همون مینی بوس پرماجرا .... شماره ها رو رد و بدل کردیم و خودمو رسوندم به زینب تا یه شب مهسا که راست تصویرهست تو تلگرام پیام داد که خوبی و دلم تنگ شده و من باز نشناختم ک گفت هنگام میگه تورو دیده و دوست دارم ببینمتت منم هرچی فکر کردم دیدم این قیافه تو عکس پروفایلشو یادم نیست (( من اگه پسر بودم میخواستم زن بگیرم اول با اب صابون ارایش طرفو می شستم )) تا امروز بعدازظهر ... رفتیم کافه شهریور قبل اینکه برسم زنگ زدم میگم شماها آرایش میکنین ادم نمیشناستتون ، کجا نشستین رسیدین اصن ؟ که وارد شدم و دیدم عهههه عهههه عهههه مهسا توئی؟ بعد هرچی میگذشت بیشتر خودشو رفیق فابریکاشو یادم میومد
اون نقاشی هم چهره مهساست ... پینت بای خودم
ولی دمشون گرم مثه همون موقع صمیمی و دوست داشتنی
واسشون بهترین ها رو میخوام :)
+ من چرا هرکیو میبینم یادم نمیاد ؟ حافظه کوتاه مدت دارم ینی ؟ هوم؟
+ این عمری ک میگذره ، چقد خوب میشیم ، چقد بد؟ بار گناهمون رو می بندیم یا ثواب
+خدایا اونی هستی ک میخوام ، اونی نیستم که میخوای ، یه وقت اونی نشم که نمی خوای من لی غیرک ، خودت مثه همیشه ک هی گرا میدی بازم دستمو بگیر...مچکرم خداجان
+ یاد خاطره مستر راما افتادم امروز ، خاطرش از شهید محمدمهدی (رینبو وارد می شود )
+آخرین باری که خیلی خیلی خیلی از هدیه دادن لذت برده بودم ، هدیه به ف.ر بود ... تابستان 88 مشهد مقدس ازونایی بود که باطنش و خوبی هاش آدمو جذب می کرد بعدش هروقت این آهنگ بنیامین رو میشنیدم ( مثه هدیه توی دستم ، مثه اون حالی که داشتم وقتی هدیه رو می بستم ... ) یاد اون روز میفتادم.
تا همین دیروز ... ایندفه دیگه رو زمین نبودم ، پرواز میکردم ... خیلی خوب ، خیلی لذت بخش هر چی میدیدم دوست داشتم بخرم دیروز دیدم چقدر چیزهای ساده میتونن دوست داشتنی باشن وقتی قراره به ادم های خوب تعلق پیدا کنن
+ آدم خوبی که از زمین بردیم آسمون ... مچکرم
هرچند حس خوبیه وقتی دوست دارن
ولی می ترسم
از وابسته شدن این شخص
چون خود بیخیالمو میشناسم
+ ما همیشه از 4چوب های ادم ها خوشمون میاد و بعد سعی میکنیم اون 4چوب رو بشکنیم اما بعدش دیگه جاذبه ای نیست
+ زمین رو کمربند حیاته که زندست ، نزدیک خورشید شه می سوزه ، دور شه یخ میزنه :) همیشه رو کمربند حیات زندگی کنید .
-صدای در
-بفرمایید
به به خانم صدری
تا کار ها رو روبه راه کنم دیدم مسئول من و این خانم جان با هم اومدن
نیکی هم اداره بود با رئیس جلسه داشت :)) ندیدمش شکر خدا :p
رفتم ک مشکل ایمیل و دریافت نامه رو حل کنم واسشون ، رسیدم دیدم به به فقط همین نبود هی پشت هم اتفاقای جدید .... دیگه زدم بیرون تا ساختمون خراب نشه و بیل کلنگ ندن دستمون :D
بعد باماشین همونا برگشتم نامه هاییی ک میخواستن رو زدیم و باهمون ماشین رفتم تا خونه
مامان * --- * سلام رسوند ^_^
میگم مامان ، ادم انقد باشعور ، انقد فهمیده ؟؟؟ انقددددددد؟ مگه داریم ؟ مگه میشه ؟ :)
#مامان من از هرکسی تعریف نمیکنه ، حدس میزدم خیلی خوب باشه ولی نه انقد
++
حس خوب بادکردن باتری گوشی و خاموش بودنش
++
واسه گیره دوشاخه خواهر شوهرت به من پیام میدی ؟ بعد واسه این کار استانی زنگ میزنی مامان بهم بگه ... اونم فقط خبر بده ؟ هوم ؟ عجب :D
++
وقتی میرسی کلاس سوشیان می پره بغلت بعد میعاد منتظره ک دستشو بگیری ببری کلاس روشنک و زهرا و پرهام هم دور و برت می چرخن هی :)) جای عرفان فسقلی خالی
++
داری میای خونه بعد میبینی چقد از دیدن همین آدم معمولی انرژی داری .. اصن رو هوا راه میری ... دوس داری دستات تبدیل شن به بال بعد این مسیرو پرواز کنی :)
آدم انقد خوب ؟
عجب
خدا زیاد کنه ازین ادما رو :)
++چهره ی معمولی ولی قلب پاک ، سادگی ، معمولی ، یه ادم معمولی ولی خیلی بزرگ ^_^
+++ تو دنیای اطرافش همه دوسش دارن ازش به نیکی یاد میکنن ولی خب مشهور نیست اما در عوض محبوبه ، بعضیا با آفتاب پرستی و رنگ و وارنگ بودن محبوبن ولی این واسه خوبیاشه ، خدا حفظش کنه
***واسه یه مدت طولانی شارژم کرد
یه صبح خوب دیگه با یاد خدای خیلی خوب شروع شد و وقتی رفتم سرکار یه عیدی عالی از یک انسان بسیار خوب گرفتم ممنون از آقای فاضلی ،استاد و هنرمند بزرگوار برای این عیدی بسیار ارزشمند
ماجرای این بیت زیبا (( به ذره گر نظر لطف بوتراب کند به آسمان رود و کار آفتاب کند )) که در ادامه آمده ، تقدیم به خوانندگان برای این عیدبزرگ و یه تشکر ویژه از بزرگواری که متن رو ارسال کردن.
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول میخورد
هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست
در ختم خویش هم بسر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز میگذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه میرود
چادر نماز فلفلی انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
عموی من یه دونست
همون عمویی که همیشه و همیشه حتی وقتی من 18 ساله شدم با ذوق می گفت که از به دنیا اومدنم چقد خوشحاله و از دوران کودکیم میگه
عموی من یه دونست
همون عموئی که وقتی سرباز هم بود با یه دنیا مهربونی میومد که منو ببینه ، تو جشن تولدم باشه و هنوزم با تموم مشغله هاش تبریک میگه و یادش نمیره
عموی من یه دونست
همون عموئی که واسم می خوند : دختری دارم شاه نداره ، صورتی داره ماه نداره ....
عموی من یه دونست
همون عموئی که بخاطر من تا اون سر تهران میره که از دفتر مجله شماره ای رو که نخریدم و دوست دارم بخونمو بگیره
عموی من یه دونست
همون عموئی که حتی وقتی من درگیر روزمرگی هستم حالمو می پرسه و هیچوقت واسه برادرزادش مغرور نبوده و دلش دریاست
عموی من یه دونست
همون عموئی که همیشه مهربونه و واست یه عالمه لبخند و محبت کنار گذاشته
عموی من یه دونست
همون عموئی که وقتی میری تهران دل تو دلش نیست که ببینتت و با زنعموی گل و مهربونم و دخترای مثه ماهش بهترین لحظه ها و قشنگترین خاطره ها رو واست می سازه
عموی من یه دونست
عموئی که وقتی میاد رشت و میاد پیشت کلی انرژی میگیری و لحظه لحظه ای که کنارشی عشق میکنی
عموی من یه دونست
همون عموئی که ساعت ها از خوبیاش بگم کمه و همه مهربونیاش تو ذهنم تکرار میشه و تمومی نداره
عموی من یه دونست
چون عموی منه ، چون عزیز منه ، چون واسه من همیشه بهترینه
و امروز تولد بهترین عموی دنیاست
ومن توان جبران این همه مهربونی رو ندارم
فقط از صمیم قلبم تولدش رو تبریک میگم
و ازخدا براش زندگی طولانی درکنار خانواده با عزت و سلامتی رو تمنا دارم
و عموی مهربونم رو به عموی مهربونی که تو کربلا بود به حضرت ابولفضل (س) می سپارم
که همیشه و همیشه هواشو داشته باشه ^_^
تولدت مبارک عموجون مهربونم
واقعا به اینا فکر کن:
آنها که موهای صاف دارند
فر میزنند
و آنها که موی فر دارند
مویشان را صاف میکنند
عدهای آرزو دارند خارج بروند
و آنها که خارج هستند برای وطن دلشان لک زده و ترانهها میسُرایند
مجردها میخواهند ازدواج کنند
متأهلها میخواهند مجرد باشند...
عدهای با قرص و دارو از بارداری جلوگیری میکنند
و عدهای دیگر با قرص و دارو میخواهند باردار شوند...
لاغرها آرزو ﺩﺍﺭﻧﺪ چاق بشوند
و چاقها همواره حسرت لاغری را میکشند
شاغلان از شغلشان مینالند
بیکارها دنبال همان شغلند
فقرا حسرت ثروتمندان را میخورند
ثروتمندان دغدغهی نداشتن صفا و خونگرمیِ فقرا دارند...
افراد مشهور از چشم مردم قایم میشوند مردم عادی میخواهند مشهور شده و دیده شوند
سیاهپوستان دوست دارند سفیدپوست شوند و سفیدپوستان خود را برنزه میکنند...
و هیچکس نمیداند تنها فرمول خوشحالی این است:
"قدر داشتههایت را بدان
و از آنها لذت ببر"
قانونهای ذهنی میگویند خوشبختی یعنی "رضایت"
مهم نیست چه داشته باشی یا چقدر،
مهم این است که از همانی که داری راضی باشى
آنوقت ”خوشبختی”
ای به بالا چون صنوبر ای به رخ چون میم و ه
ماهی به آب گفتا ، من عاشق تو هستم ..
از لذت حضورت ، می را نخورده مستم
...
آیا تو میپذیری ، عشق خدائیم را ؟..
تا این که بر نتابی ، دیگر جدائیم را؟..
...
آب روان به ماهی ، گفتا که باشد اما ..
لطفا بده مجالی ، تا صبح روز فردا ..
...
باید که خلوتی با ، افکار خود نمایم ..
اینجا بمان که فردا ، با پاسخت میایم ..
...
ماهی قبول کرد و ، آب روان گذر کرد ..
تنها برای یک شب ، از پیش او سفر کرد ..
...
وقتی که آمدش باز ، تا این که گوید آری ..
یک حجله دید و عکسی ، بر آن به یادگاری ..
...
خود را ز پیش ماهی ، دیشب که برده بودش ..
آن شاه ماهی عشق ، بی آب مرده بودش ..
...
نالید و یادش افتاد ، از ماهی آن صدایی ..
وقتی که گفت با عشق ، می میرم از جدایى...
ای کاشک آب می ماند آن شب کنار ماهی...
ماهی دلش نمی مرد از درد بی وفایی...
اری منو شما هم مانند آب و ماهی...
یک لحظه غفلت از هم یعنی همین جدایی...
من از تمام دنیا خواستم حالم را خوب کند لطفا. تمام دنیا نشسته بود رو به روی تلویزیون و داشت سریال مورد علاقه ی جوانی هایش را تماشا میکرد و پشمک می خورد. گفتم یک دقیقه وقتت را به من می دهی دنیا جان؟ می شود حالم را خوب کنی لطفا؟ بعد یک طور عجیب غریبی برگشت زل زد توی چشم های من، همینطور که داشت به من نگاه می کرد از توی نگاهش خواندم " پاشو برو بچه جان. چندبار بگم که خودت باید بخوای. خودت. فهمیدی؟ "
و من؟ راه افتادم که بروم خودم بخواهم. راست می گفت حالا دارد بهتر میشود حالم...
از : دوست جان :))
نگهبانان ابــرو دستشان بر خنجــر است
فتح چشمان قشنگت مثل فتح خیبر است
رنگ چشمت بهتریــن برهان اثبات خداست
«قل هو الله احد» گوید هر آن کس کافـَر است
انحنای ناب مژگانت «صراط المستقیم»
از نگاهت دل بریدن هم جهاد اکبر است
خندههایت چون عسل حتا از آن شیرینترند
هر لبت تمثیل زیبایی ز حوض کوثر است
بوسههایت طعم حوّا میدهد با عطر سیب
بوسههایت یادگاری از جهان دیگـر است
لب به خنده وا کنی؛.. آرامشم پَر میکشد
غنچه میگردد لبت؛.. فریاد من بالاتر است
یک دو تار از کاکلت دل را اسارت برده است
الامان از روسری، زیرش هزاران لشکر است
مهربان هستی، دلم در بند موهایت خوش است
مهربانـــی با اسیران شیــــوهی پیغمبر است
آیهالکرسی کجا هم قدّ موهایت شود؟
گفتن از اعجاز مویت کار چندین منبر است
جد من قابیـــل و گندمزار مویت پر ثمر
بهر من هر خوشهاش از هر دو دنیا سرتر است
یک گره بر بخت من زد یک گــره بر روســــری
هر کدامش وا شود، من روزگارم محشر است
خواهشی دارم... جسارت میشود... اما اگر
موی تـــو آشقته باشد دور گردن بهتـــر است
مهدی ذوالقدر
دکتر نشست و گفت: که امروز بدتری!
پس از خدا بخواه که طاقت بیاوری
بابا نگاه کرد به بالا و خیس شد
مادر سپرد بغض خودش را به روسری
گفتند: " نا امید نشو! ما نمرده ایم
اینبار می بریم تو را جای بهتری"
حالم خرابتر شد و بغضم شکاف خورد
چرخید چشم خسته ی من سمت دیگری
دیوار، قاب عکس... نسیمی وزید و بعد
افتاد روی گونه ی من ناگهان پری
خود را کنار عکس کشیدم کشان کشان
وا کردم از خیال خودم سویتان دری
من بودم و سکوت و حرم- صحن انقلاب-
تو بودی و نبود به جز من کبوتری
لکنت گرفت قامت من بعد دیدنت
از هر طرف رسید شمیم معطری
ازمن عبور کردی و دردم زیاد شد
گفتم عزیز فاطمه من را نمی بری؟
گفتی بلند شو به تماشای هر چه هست...
دیدم کنار صحن نشسته ست مادری
فرمود: "در حریم منی یا علی بگو
برخیز تا به گوشه ی افلاک بنگری"
برخاستم ...دو پای خودم بود...در مطب-
گرم قدم زدن شدم و سوی دیگری-
تکرار سجده ی پدری بود و آنطرف
تکرار "یا امام رضا" های مادری
دکتر نشست و دست به پاهای من گذاشت
دکتر به عکس خیره شد و گفت: محشری!
حسن اسحاقی
چند نفر از پلی عبور می کردند که ناگهان دو نفر به داخل رودخانه خروشان افتادند…
همه در کنار رودخانه جمع شدند تا شاید بتوانند بهشون کمک رسانند…
ولی وقتی دیدند شدت آب آنقدر زیاد است، که نمی شه براشون کاری کرد…
به آن دو نفر گفتند که امکان نجاتتون وجود نداره! و شما به زودی خواهید مرد !!!
در ابتدا آن دو مرد این حرف ها را نادیده گرفتند و کوشیدند که از آب بیرون بیایند
اما همه دائما به آنها می گفتند که تلاش تون بی فایده هست و شما خواهید مرد !!!
پس از مدتی یکی از دو نفر دست از تلاش برداشت و جریان آب او را با خود برد.
اما شخص دیگر همچنان با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از آب تلاش می کرد….
بیرونی ها همچنان فریاد می زدند که تلاشت بی فایده هست …
اما او با توان بیشتری تلاش می کرد و بالا خره از رودخانه خروشان خارج شد . وقتی که از آب بیرون آمد، معلوم شد که مرد نا شنواست.
در واقع او تمام این مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند!
مطلبی بسیار جالب وحیرت انگیزاز کارکرد امواج نامریئ در اطراف ما
وقتی برای کسی از ته قلب آرزوی موفقیت شادی و سلامتی می کنید، امواج نامرئی تفکرات و انرژی شما تشخیص نمی دهد که این آرزو متوجه دیگریست.
این موج نیک خواهی ابتدا خود شما را سرشار از ماهیت خویش می کند .در حالت دعا تمامی قوای معنوی، سلول های مغز و حتی سیستم عصبی،
زیر بارش این ذرات بهشتی قرار می گیرند که خود شما آن را تولید کردید.
اگر از کسی بیزار و متنفر باشید نیز ذرات و امواج کسالت و تنفر، نخست بر خود شما می بارد و سپس در ضمیرتان رسوب می کند.
با توجه به این واقعیت، ضمیر ناخودآگاه کسی که دعا و نفرین می کند، نمیتواند تشخیص دهد که این محصولات شفا بخش و یا مسموم کننده متعلق به فرد دیگریست
و باید به سوی او صادر شود بلکه در این شرایط، ضمیر ناخودآگاه، آن محصولات را ابتدا خودش جذب می کند.
همیشه به یاد داشته باشید آبی که در رودخانه جاریست، نخست بستر خود را تر و سرشار از ذات خویش میکند و در نهایت به دریا میرسد،
به همین صورت کسی که در معرض تابش امواج شما قرار گرفته نیز آخرین ایستگاه دریافت کننده هستند.
ﺳﺄﻟﻮﻧﻲ ﺍﻳﻬﺎ ﺍﻟﺸﻴﻌﻲ ﻣﻦ ﻫﻮ ﺇﻣﺎﻣﻚ ،،؟
ﻗﻠﺖ ﻓﺨﺮﺁ ﺍﺳﻤﻌﻮﻧﻲ ﻫﻮ ﺫﺍ ﻫﻮ ﺍﻣﺎﻣﻲ،،
● ﻭﻟﻴﺪ ﺍﻟﻜﻌﺒﺔ ،،
● ﺃﻣﻴﺮ ﺍﻟﺒﻼﻏﺔ ﻭﺍﻟﻔﺼﺎﺣﺔ ،،
● ﺃﻣﻴﺮ ﺍﻟﻨﺤﻞ ،،
● ﺍﻟﻨﺎﺋﻢ ﻓﻲ ﻓﺮﺍﺵ ﺍﻟﻨﺒﻲ ،،
● ﻣﻦ ﻋﻼ ﻋﻠﻰ ﻛﺘﻔﻲ ﺍﻟﻨﺒﻲ ،،
● ﻛﺎﺳﺮ ﺍﻻﺻﻨﺎﻡ ،،
● ﺃﺳﺪ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﻟﻐﺎﻟﺐ ،،
● ﻗﺘّﺎﻝ ﺍﻟﻌﺮﺏ ،،
● ﻭﻣﻦ ﻭﺗﺮ ﻓﻴﻪ ﺻﻨﺎﺩﻳﺪﻫﻢ ،،
● ﺷﺎﻃﺮ ﻣﺮﺣﺐ ،،
● ﻗﺎﺗﻞ ﻋﻤﺮ ﺑﻦ ﻭﺩ ،،
● ﻣﻔﻨﻲ ﺍﻻﺣﺰﺍﺏ ،،
● ﻗﺎﻟﻊ ﺑﺎﺏ ﺧﻴﺒﺮ ،،
● ﻣﻦ ﺗﻬﺎﺏ ﺍﻟﺠﻦ ﻣﻦ ﺑﻄﺸﻪ ،،
● ﺍﻟﺪﺭ ﻭﺍﻟﺬﻫﺐ ﺍﻟﻤﺼﻔﻰ ،،
● ﺍﻟﻤﺘﺼﺪﻕ ﺑﺎﻟﺨﺎﺗﻢ ،،
● ﻣﻦ ﺃﺛﺮ ﺑﺎﻟﻘﺮﺹ ،،
● ﺍﻟﻘﺮﺍﻥ ﺍﻟﻨﺎﻃﻖ ،،
● ﺍﻟﺬﻱ ﺧﻄﺐ ﺑﻼ ﻫﻤﺰﺓ ،،
● ﺍﻟﺬﻱ ﺧﻄﺐ ﺑﻼ ﻧﻘﻄﺔ ،،
● ﺳﻴﺪ ﺍﻻﻭﺻﻴﺎﺀ ،،
● ﺯﻭﺝ ﺳﻴﺪﺓ ﺍﻟﻨﺴﺎﺀ ،،
● ﺃﺑﻮ ﺍﻟﺴﺒﻄﻴﻦ ﺍﻟﺸﻬﺪﺍﺀ ،،
● ﺣﺎﻣﻲ ﺍﻟﺮﺳﻮﻝ ،،
● ﺯﻭﺝ ﺍﻟﺒﺘﻮﻝ ،،
● ﺳﻴﻒ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﻟﻤﺴﻠﻮﻝ ،،
● ﻓﻲ ﺍﻟﻮﻏﺎ ﺣﻴﺪﺭﺓ ،،
● ﻗﺎﺗﻞ ﺍﻟﻜﻔﺮﺓ ،،
● ﻗﺎﺻﻢ ﺍﻟﺠﺒﺎﺑﺮﺓ ،،
● ﺃﺑﻮ ﺍﻟﺴﺎﺩﻩ ﺍﻟﺨﻴﺮﺓ ،،
● ﺍﻟﻀﺎﺭﺏ ﺑﺎﻟﺴﻴﻔﻴﻦ ،،
● ﺍﻟﻄﺎﻋﻦ ﺑﺎﻟﺮﻣﺤﻴﻦ ،،
● ﻣﺪﻣﻲ ﺣﻨﻴﻦ ،،
● ﺍﻷﻧﺰﻉ ﺍﻟﺒﻄﻴﻦ ،،
● ﺃﺳﺪ ﺻﻔﻴﻦ ،،
● ﺃﺑﻮ ﺍﻟﺤﺴﻨﻴﻦ ،،
● ﺃﻣﻴﺮ ﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ
ﺃﻣﺎﻡ ﺍﻟﻤﺘﻘﻴﻦ
ﻣﻴﺰﺍﻥ ﺍﻷﻋﻤﺎﻝ
ﻗﺴﻴﻢ ﺍﻟﺠﻨﺔ ﻭﺍﻟﻨﺎﺭ
( ﻋﻠﻲ ﺍﺑﻦ ﺍﺑﻲ ﻃﺎﻟﺐ) } ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ { ،،
ﺍﻟﻠﻬﻢ ﺛﺒﺘﻨﺎ ﻋﻠﻰ ﻣﺤﺒﺘﻪ ﻭﻭﻻﻳﺘ
بعضی از این خانمها فک میکنن
راهنمای ماشینشون عصای حضرت
موساس !!!
.
.
.
.
.
.
.
.
راهنما رو که زدن دیگه میپیچن ،
وظیفه بقیه هم اینه که شکافته
بشن :))))
ﺍﻻﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ
ﺩﺭ ﻋﺮﺍﻕ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻣﯽﺟﻨﮕﻨﺪ.
ﺩﺭ ﯾﻤﻦ ﻋﻠﯿﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﺟﻨﮕﻨﺪ .
ﺩﺭ ﭘﺎﻛﺴﺘﺎﻥ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻫﻢ ﻣﻴﮕﺮﺩﻥ
ﺩﺭ ﺗﺮﻛﻴﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﻣﻴﻜﻨﻦ
ﻭ ﺩﺭ ﺳﻮﺋﯿﺲ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺬﺍﮐﺮﻩ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ.
ﺧﺪﺍ ﺷﺎﻫﺪﻩ ﻣﺎ ﮐﻪ ﮔﯿﺞ ﺷﺪﯾﻢ
ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ
ﺷﻤﺎ ﺣﺠﺎﺑﺘﻮ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ. :| :))))
پلک بر هم بزن این چشم اذان پخش کند
اشهَدُ انّ " تو" در کل جهان پخش کند
خنده بر لب بنشان حالت لبخند تو را
بدهم "حاج حسین و پسران" پخش کند
باد با موی تو هر لحظه تبانی کرده
راز دیوانگی ام را به جهان پخش کند
بشود فاشِ همه راز اشارات نظر!
قصه عشق مرا نامه رسان پخش کند
شعر من خوبترین شعر جهان است اگر
آنچه از روی تو دیده ست زبان پخش کند
وصف زیبایی تو در همه ی ابیاتم
آب دریاشده تا قطره چکان پخش کند
آریایی ها؟؟
ﺑﺮﻧﺞ ﻫﻨﺪﻱ
ﺭﺍ ﺑﺎﻗﺎﺷﻖ فرانسوی
ﺩﺭ ﻟﺒﺎﺱ ﺗﺮﮐﯿﻪ ﺍﯼ
ﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭی ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ
ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍه ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ ﺍﺳﺮﺍﯾﯿﻠﯽ
ﻭ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺮﺯﯾﻠﯽ
ﻭ ﺩﺳﺮ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎیی
ﺯﻳﺮﭼﺎﺩﺭ ﺳﻴﺎه ﮊﺍﭘﻨﯽ
ﻭ ﺑﺮﺳﻔﺮه چینی
کنار مبل لهستانی
و تلویزیون کره ای
با طعم بی بی سی ﻣﻲ ﺧﻮﺭن
ﻭ ﺑﻪ ﺁﺭﯾﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩن ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯿکنن!!
وصحبت های رهبر فرزانه مان را در مورد اقتصاد مقاومتی و سبک زندگی اسلامی ایرانی روی زمین میگذارن
چه زیبا گفت مولا علی (ع):
هرکس زمان یاری رهبرش خواب باشد با لگد دشمنش بیدار می شود
کپی شده از صفحه ی راه روشن در یک جائی :)
امروز شب تولد مردی هست که اگر امسال ایشون نبودن فقط خدا میدونه الان چه بلاهائی که سر ما نیاورده بودن . کسی که دشمن رو پشت مرزها نگه داشته کسی که بیرون مرز شبا شاید نخوابه یا رو خاکا بخوابه اونم رو در روی دشمنی که ابائی نداره ، کشتن زن و بچه و کودک ، پیر ، جوون ، نوجوون ، حتی جنینی که تو شکم مادرشه .
من لقب *شهید زنده* رو که رهبر به ایشون داده کاملا قبول دارم و به این سردار خداقوت می گم .این عاشق و نوکر سیدالشهداء ، شیعه علی .
فکر کنم دیگه متوجه شدید کیو میگم .
متولد 1335/12/20
حاج قاسم سلیمانی
الانم مطمئنم تو عملیاته یا که رو زمین های خاکی جبهه ها نشسته ولی از همین جا میگم
*** تولدت مبارک سردار ***
ممنون از خانم زرجوانی مهربان برای این پیام ^_^
***********************************************
پ.ن: اونائی که به جنین توی شکم مادر هم رحم نمیکنن -_-
بعدا نوشت : فاطمیه رسیده
بی مادریم ... حوصله شرح قصه نیست :'(
از میم بانو به همه تازه به دوران رسیده ها :
همانا تازه به دوران رسیدن به از عملکردهای عهد دَقیانوس ^_^
کسی که از کربلا درس مذاکره می گیره
و میگه حسین (ع) با عمرسعد مذاکره کرد
و درنظر نمیگیره که اون مذاکره واسه آدم کردن پسر سعد بود
نه تعلیق غنی سازی انقلاب حسینی
کسی که کارت دعوت جهنم به مردم منتقد میده
بدتر ازین ها رو هم باید ازش انتظار داشت
به قول (م)حمد (ا)براهیم (ه)مت :
هر روز به ما یک بر چسب می چسبانند !
. یک روز انقلابی ، یک روز ضدِّ انقلاب ! یک روز چریکِ فدایی ،. یک روز منافق!
. به هر حال برچسب بارانمان کردند
. و هر روز یک برچسب دشت می کنیم .
. اما حاشا که بچِّه بسیجی میدان را خالی کند !
سخن کوتاه میکنم ... این کلمات رو هم خودتون ربط بدید
هرچه تازه به دوران رسیده تر باشین ، ربط دادنش راحت تره :)
پ.ن : ﺍﺷﺘﻮﻥ ﯾﺎ ﺍﺷﻌﺚ ، توافقنامه یا امان نامه ، قضاوت های قاضی شریح
مارود مدامیم بگوئید به تیغ
ما شیشه عطریم بگوئید به سنگ
مصلی رفتم حاج آقای ساغری اومد 10 هزار تومن داد واسه سه شب که محرم، آدینه مهد بودم . درصورتیکه باید 60 هزار یا بیشتر می داد. تلفنی گفتم این کارتون یعنی چی؟ گفت: بودجه همینه. شیرینی بود. گفتم: هدیه رو می ذارم بردارید. گفت: اگر می خواین از هفته بعد باشین همینه. گفتم: بودنم مربوط به شما نیست. مربوط به بهزیستیه. تهدید کرد که هفته بعد کلید رو عوض می کنه. :) آدم حقیر :))
صبح امروز با آقای پورحسن و بسیج فرهنگیان یکسری بایگانی و نامه نگاری داشتم که انجام شد. بعد هم با آقای پورحسن رفتیم 3پاه و من مدارکم رو برای پاره وقتی فرستادم. خانم محمدنژاد ایثارگران 3پاه رو هم برای اولین بار دیدم و گفتم همیشه برای شهدا و دیدار باخانواده هاشون وقت داریم.
صبح امتحان ساخت زبان (میان ترم) رو دادم. خیلی خوب و عالی بود. بعدهم اومدم خونه و بعد پختن برنج، رفتم دنبال فاطمه و باهم رفتیم ساختمان کوثر قرارگاه خاتم الاوصیا زیرنظر حاج حسین یکتا که در رشت حاج آقا مهدوی هستن، با آقای ستوده دیدار کردیم. از امکانات و شرایط همکاری گفتن و یکسری بسته فرهنگی دادن شامل cd و ماهنامه و سالنامه مخصوص که با هدف نشر سخنان رهبر هست.
امروز صبح پرزیدنت روحانی مهمان شهر باران بود و من در خانه لالا .
ملت هم دوباره یه مقام دیدن شروع کردن نامه نویسی. من هم بیکار نبودم ها. اما من از خدای خودم خواستم و براش نوشتم :
بی منت خلق خود مرا روزی ده تا از در تو بر در ایشان نشوم
بعد ازظهر هم کانون بودم و با زینب و خانم یکرنگ برگشتیم .
خانم یکرنگ شعبه منظریه هست. می ریم تو راه می بینیمش و تا خونه میایم.
امروز صبح مهدکودک وپایان کتاب کار 1. البته تموم شده بود فقط بچه هایی که غایب بودن کامل کردن کتاب رو. بعد هم سازمان تبلیغات و خانم آلیانی.
امروز صبح که بیدار شدم قبل آماده شدن برای حرکت به سمت اداره با آقای پورحسن تماس گرفتم که اگر اتاق تربیت آموزش که کنار اتاق آقای محمودی (معاون آموزشی اداره) هست، خالی نشده ، سرکار نرم. آقای پورحسن گفت: ماشین سپاه رو آورده که دیدار با خانواده شهید بریم. رفتم اونجا و با همسر شهیدان فتح اله و یداله قلی پور تماس گرفتم و بعد هم با مادر شهیدان تقی و علیرضا رهبر
دانشگاه و درس و دیگر هیچ. یه پست گذاشته بودم که بد بودن خوب است نقطه. استاد شاهد تو فیس بوک می گفت:---
****
آقا رفتم دانشگاه دیدم درس ساخت زبان فارسی داره امتحان میان ترم می گیره. من اولین جلسه بود که می نشستم. با استاد صحبت کردم که هفته بعد که کنفرانس داریم، امتحان بدم. صفحه 10-20 کنفرانس
-پ.ن: این پست صرقا یک جمله ای برای جلب توجه و نظردهی دیگران بود و هیچ باوری در پس آن نیست:) مهربان باید بود.
خانم آلیانی برای مراسم تجلیل از خانواده امام خمینی تهران رفتن و اونجا نرفتم.
شب کانون زبان و بعد با خانم یکرنگ و خوش رفتار اومدیم خونه. داداش زینب که دبیرستانیه عمل داره. یا من اسمه دوا و ذکره شفا.
جمعه makeup داریم ساعت 13-11
بارون بود. خیلی خیلی شدید ولی رفتم ILI.
خونه ی خانم بزرگ و خاله جان ها و آلو مسما. دایی پارچه رو به خانم بزرگ داد و کلی خوشش اومده بود، ولی نگفتیم ما خریدیم، فقط خاله آمنه می دونه. خالیه عالیه گفت: عبدالله خوش سلیقه هست، زن خوبم می بره. دارم فکر می کنم اگه بخاطر پارچه می گه، پس زندائیم رو خودم انتخاب می کنم. قبل خونه ی خانم بزرگ با مادرجان و پدرجان و آبجی جونم پیاده رفتیم تا اونجا. بابا واسه مامان کفش هدیه خرید، من هم 20 تومن که پورحسن داده بود واسه روز زن رو تقدیم مادری کردم.
*عقد شیرین-حرم حضرت معصومه
صبح به همراه آقای پورحسن، خانم رضائی (بهداشت) و خانم شیرین زاد رفتیم دیدار با خانواده شهید ---- . مادر شهید مریض اما شیرین و دوست داشتنیه که هر بار یکی از بچه ها نگهش می دارن. همسر شهید با برادر شهید ازدواج کرد. گفتیم مادر از شهید خاطره بگو ... ، گریه می کرد. لهجه ی رشتی داشت و می گفت خیلی صحبتم رو متوجه نمی شید. (کمی گرایش به طالشی یا صومعه سرا داشت.) می گفت تا الان تو دلم مونده بازم بذار بمونه.
*********
ساعت 15 در خاتم الانبیاء جشن بود، آقای امین صاحی اجرا داشت و دعوت کرده بود. قبلش خانم حمیدی از بسیج زنگ زد و دعوت کرد، رفتم. تو راه دیدم آقا محسن می ره خونه عمه، به عمه و مرسده تبریک روز زن گفتم و شنیدم بهاره پوررجب همسایه روبرو ازدواج کرد. چقدر خوشحال شدم. زنگ زدم و تبریک گفتم. مستند 1+19 هم دیدم تو خاتم. درباره اون پسربچه که تو راه کربلا شهید شد. مادر آقای صالحی گفت آماده شم برای تدریس در موسسه کیش. گفت راهنماییم می کنن و ... . خدا خیرشون بده. شکر